تبليغاتX
کافه پارادیزو






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


کافه پارادیزو

Read between the lines

علی رفت. روز اول سال نو...روز اول نوروز.

حالا هم این مرد نازنین تو کماست... و ما ؟

خب... ریه هائی که با تنفس مصنوعی کار میکنند. قلبی که با ضربان دستگاه میتپه.... و ما ؟

ما منتظر رها شدن این روح و رسیدنش به آرامش ابدی...

روانت شاد...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت20:58توسط سوفی | |

لعنت به این مخابرات و فیبر نوری و سپنتا !

ما همچنان نیستیم... حق با شماست موسیو اسکولد !

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت21:48توسط سوفی | |

ته سیگارهای خاموش نشده توی زیر سیگاری

سیگارهای تا نیمه کشیده شده

وبلاگی که آپ نمیشه

موبایلی که خاموشه

کتابائی که نخونده مونده...

یعنی من نیستم ... من رفته ام...

خیلی وقته !

لطفا :

از دست من ناراحت نشوید

و

کمی بی خیال این کافه چی سر درگم بشوید.

حتی شما دوست عزیز ...!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت19:37توسط سوفی | |

بیام ؟ کجا ؟ تو که دیگه وبلاگ نداری !!! اونجا هم که گفتی کامنت نذارم ...پس چه جوری بهت سر بزنم ؟ بهتر بود بگی نیا ! باشه دیگه نمیام....شاید اینجوری راحت تری !

!!! Az you wish

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت17:51توسط سوفی | |

خیلی تلگرافی بی سلام و احوالپرسی میگم :

اول اینکه : داشتم اسباب کشی میکردم به یه خونه اجاره ای اما انگار قسمت چیزیه که حتی اگه فقط مادر بزرگا بهش اعتقاد داشته باشن بازم میتونه سوفی رو دنبال خودش بکشونه. خونه خریدم. تلفن هنوز ندارم. تا بیاد میتونین از شر من راحت باشین.

دوم اینکه: شهاب گفت با اینکه میدونه نیستم هر بار میاد و سر میزنه...خب اینو نوشتم که وقتی میاد یه چیز جدید ببینه...راستی از مهمون نوازیت ممنونم رفیق !

سوم : الان شمالم

چهارم: بهم گفتی برات کامنت نذارم...باشه. ولی درک نکردم چرا....به هر حال هنوزم اونائی رو که توی وبلاگت نوشتی باور نمیکنم و میکنم !!! بابت آنتی ویروس هم باز ممنون !

پنجم : برای میترا که تو کماس دعا کنین...دعا کنین که برگرده ٬ مگه توی یه سال چند نفر رو میشه با تصادف از دست داد ؟ تحملش سخته برام...سخت و تلخ...

ششم : یه ترک بدون شکر بده شهاب... با یه کاپیتان بلک . دلم برای اینجا ٬ مشتریام ٬ دوستام و یه گوشه دنج برای یه فنجون اسپرسو که معمولا برای خودم میریزم و میمونه و سرد میشه و تو هجوم انواع دلنگرانی ها از یاد میره تنگ شده... دارم سعی میکنم زودتر برگردم...

 

دوستون دارم

فعلا... چائو

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت18:16توسط سوفی | |

خوابم نمیبره. بازم درد داره باهام کل کل میکنه و منم خوشم میاد لجبازی کنم باهاش. شاید هم با خودم. نمیدونم... میام کاری کرده باشم که مفید باشه. میخوام این پی سی رو دیگه جدن جمع و جور کنم که میبینم  status روشنه... شک میکنم...امتحان میکنم...نه جدی جدی اینترنته وصله ها !!!

هنوز نمیدونم این سرویس دهنده ما سپنتا مینوئه یا انگره مینو !!! ولی هرچی هست ٬ دمش گرم... امشب اومد به دادم رسید که این لحظه ها راحت تر بگذره...

خسته ام...از ترجمه ٬ از تجارت عسل که هنوز نمیدونم دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو...بالاخره کیلوئی چند ؟ عسل دالاهو هفده تا بیست هزار تومن ؟ اون بابائی که عسل رو کیلوئی ۵۰ هزار میفروشه ٬ عسلش مگه مال کجاس ؟ به کی میفروشه ؟  پس خریدار ها کجان ؟ اقتصادی که توش همه فروشنده هستن ٬ محکوم به نابودیه٬ LC باز کردن که کاری نداره.خوبه اصلا بزنم تو کار گشایش LC !!! ٬ خسته ام از ایران خودرو که در حال ورشکستگی هم دست از پرروئی ورنمیداره و قیمت محصولات بنجلش رو افزایش میده و آرزوی گراند ویتارا رو تا سال دیگه باز به دل من میذاره. خسته ام از پست های مینیمال و آدمائی که ادای روشنفکرا رو در میارن. خسته ام از چیزائی که فهمیده نمیشن ولی همه الکی کله هاشونو تکون میدن که یعنی بععععله...ما فهمیدیم !خسته ام از خودم که هی نق میزنم...

ظرفیت...یعنی همونی که توی من ته کشیده...همونی که من ندارم...

وبگردی و وب نویسی اینجا گاهی جز ادا در آوردن چیزی نداره. کاش شهاب اینجا رو باز نگه نداشته بود تا این وسوسه اومدن و تنها نشستن کنار یه پنجره غبار گرفته و خوردن یه قهوه دم نکشیده از سر بی حوصلگی ٬ ته مونده رسوب کرده لجن های روحم رو قلقلک نمیداد.

 شاید اون وقت به جای اینجا میرفتم توی آشپزخونه و یه قهوه فوری نستله رو با شیر غلیظ شده که ایضا نستله باشه قاطی میکردم و بی خیال مزه گندش ٬ ادا در میاوردم که آره... من حالم خوبه... شما چطورین ؟

*انگار هنوز قسمت نشده شما از شر من یا من از شر خودم راحت بشم...

... به زودی !!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت3:47توسط سوفی | |

السلام !

اول اینکه قرار بود ای دی اس ال ما از اول شهریور پوکونده بشه ! که سپنتا - که سرویس دهنده ما باشه - زودتر این کارو کرد که حال ما رو بگیره. در حین چت با یه رفیق شفیق بودیم که دیدیم PM ما به اون نمیرسه و بالعکس ! یهو دوزاری dropped که چراغ status خاموشه و الباقی قضایا !!!

دوم اینکه اگه الان میبینید درخدمتتون هستم مال اینه که بی توجه به داد و بیداد و فریاد و جیغ زدن های برادر گرامی لپ تاپش رو کش رفته و به محیطی با امکانات کانکت وایرلس اومده و حال مینمائیم.

سوم اینکه اگه ما رو تا نیمه های شهریور رویت ننمودید ، مال اینه که اینترنت موقوف شده ایم تا در خانه جدید جای گرفته و به حضورتون شرفیاب بشیم...در ضمن ، اینا به منزله تعطیلی کافه نیست و شما هر موقع که دوست داشته باشید میتونین بیاین اینجا هرچی خواستین بزنین تو رگ ! حتی در ایام ماه مبارک رمضان هم بدون رعایت موازین شرعی !!! اینجا بیست و چهار ساعته بازه ، به خصوص از سحر تا افطار !!!

چهارم اینکه شاید پا داد و لپ تاپ هرکسی رو که شد دزدیدم و بهتون سر زدم... خواستم هشدار بدم مواظب لپ تاپ خود باشید...

Last but not least : به نیت دوستان یه تفأل زدم به حافظ

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند... ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ / که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.

والسلام !

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت20:1توسط سوفی | |

نمیدونم چند وقته سیگار نکشیدم

دیگه حسابش از دستم در رفته. ولی میدونم از اون لحظه که به مهندس قول دادم ٬ دیگه نکشیدم. ولی الان دلم یه کاپیتان بلک میخواد. دارک کریما...گاهی ‌Bitter یا sweet جواب میده...ولی الان فقط همون که گفتم....فقط  dark creama...

خسته ام

از این همه داروهای رنگ و و ارنگ... از این روزای گرم تابستون...از این امرداد بی پایان...

من از مرداد متنفرم...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت20:13توسط سوفی | |

جدال بین ابتذال زندگی روزمره و هنر و خلاقیت ٬ سردرد ها ٬ شنیدن همهمه هائی وهمی از دیوار ٬ میل خودکشی در خود و ... نویسنده ای که از خلوت و خمودی زندگی به جان آمده...

*رمان ساعت ها نوشته مایکل کانینگهام ٬ برنده پولیتزر ٬ پن / فاکنر ( در سال ۱۹۹۹ ) و گلدن گلوب(۲۰۰۰ ) و اسکار (۲۰۰۳ )

اگه خوندن کتابی با سبک و تکنیک سیلان ذهن ٬ حوصله تون رو سر نمیبره این کتاب معرکه اس. زندگی ویرجینیا وولف و با اختلاط یک رمان از خود او به نام خانم دالووی... اگه اصل کتاب رو بخونین که عالیه ولی اگه امکانش نیست ٬ ترجمه مهدی غبرائی از انتشارات کاروان رو پیشنهاد میکنم. گرچه یه ذره به دلیل سانسور باید خودتون مخ محترم رو به کار بکشین ٬ ولی ارزشش رو داره...

** با خوندن آخرین پست ملودی در مورد سیلویا پلات ٬ اول دوران دانشجوئی و بحث های توی کتابخونه بر سر سیلویا پلات با سارا و اعظم یادم اومد و بعد هم شباهت اون با ویرجینیا وولف...آدرس ملودی هم توی لینکام هست. هایپرلینکش نکردم که اگه دوست داشتین برین همه پستاشو بخونین...جالبن...

***تموم شد...بالاخره اون ترجمه ها تموم شد ... هورااااااااااا  

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت10:23توسط سوفی | |

سلام

*هستم...همین دور و ورا...تو شلوغی همین تهران که حالم ازش به هم میخوره ، یه جائی ، گوشه یه خونه دارم سعی میکنم آخرین ورقای این ترجمه رو تموم کنم و یه نفس راحت بکشم و بیام بهتون سر بزنم.

*موبایلم رو کما فی سابق جواب نمیدم. دیگه بحث خوب و بد نیست. حال ندارم جواب بدم.

*دارم اسباب کشی میکنم. خاطره های علی رو اینجا میذارم...یادش رو با خودم میبرم.خوشم میاد از خونه جدید. میشه توش افه پولدار بودن گذاشت. خیلی مجهزه. ولی چیزی رو که خیلی دوست دارم اینه که ماهواره مرکزی داره. این یعنی : من مجبور نیستم هر چند وقت یه بار به اون یارو بگم بیاد تنظیمش کنه. مجبور نیستم کارت بخرم. امتحان کردم دیدم " بی بی سی پرایم " رو هم میگیره...

*ممکنه توی اسباب کشی کمتر وقت کنم بیام نت ، ولی حتما به همه اونائی که چند وقتیه ازشون بی خبرم سر میزنم. فاجعه میدونی چیه ؟ من یکی دوهفته از اول شهریور ای دی اس ال ندارم !!!

*خیلی خاله زنک شدم تو این پستای اخیر...سعی میکنم جبران کنم....

*مهم نیست...اوضاع این روزها رو میگم !!! سر شما به سلامت...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت10:25توسط سوفی | |